اینجا هم همینطور

 

اینجا هم همینطور  – پیرمرد روی نیمکت نشسته بـود و کلاهـش را روی سـرش کـشیده بـود و
استراحت میکرد. سواری نزدیک شد و از او پرسید:
هی پیری! مردم این شهر چه جور آدمهاییند؟ اینجا هم همینطور

داستان اینجا هم همینطور

اینجا هم همینطوراینجا هم همینطور
پیرمرد پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟
گفت: مزخرف !
پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور!
بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیک شد و همین سؤال را پرسید.
پیرمرد باز هم از او پرسید :مردم شهر تو چه جوریند؟
گفت: خب ! مهربونند.
پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور !!!!

داستان اینجا هم همینطور داستان اینجا هم همینطور داستان اینجا هم همینطور

داستانهای کوتاه مجله اینترنتی ست سایت

ویرایش » نویسنده: حسین اقلیمیا

نمایش این موضوع در گوگل

 

 

اینجا هم همینطور

اینجا هم همینطور

اینجا هم همینطور
5 (100%) از 8 رأی