داستان کوتاه و معروف فقر

داستان کوتاه و معروف فقر

داستان کوتاه و معروف فقر

داستان کوتاه و معروف فقر – روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نـشان دهد مردمی که در آن جا زندگی میکنند چقدر فقیر هستند. آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.

 

بخش دوم داستان

در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پـسرش پرسـید: «نظـرت در مـورد مسافرتمان چه بود ؟» پسر پاسخ داد: «عالی بود پدر ! » پدر پرسید: «آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟» پسر پاسخ داد: « فکر میکنم !» پدر پرسید : « چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟»

 

بخش پایانی داستان

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: «فهمیدم که ما در خانه یـک سـگ داریم و آن ها چهارتا. ما در حیاط مان فـانوسهـای تزئینـی داریـم و آنهـا ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهـایش محـدود مـیشـود امـا بـاغ آنهـا بیانتهاست !» در پایان حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه کـرد:

«متـشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !»

 

 

 

داستان کوتاه و معروف فقر

داستانهای کوتا ست سایت

این داستان در گوگل

نویسنده سایت: حسین اقلیمیا

داستان کوتاه و معروف فقر
5 (100%) از 1 رأی
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید