داستان کوتاه تريبول تنها

داستان کوتاه تریبول تنها

داستان کوتاه تریبول تنها

داستان کوتاه تریبول تنها – آن ها در کنار یکدیگر بودند و همه به یک اندازه میدانستند و باور داشـتند که آن چه میدانند بسیار است. یکی در میانشان بود کـه بـه انـدازه دیگـران نمیدانست و به او نادان می گفتند. او تریبول نام داشت. هنگامی کـه شـنید نادان است، فروتن شد و خود را پنهان کرد تا دیگر کسی او را نبیند.

 

 

بخش دوم داستان

اما دیگران با او همدردی نداشتند و او را دنبال کردند و نگاهش کردند و با او از آن چه نمیتوانست بفهمد حرف زدند. آن ها مـیدیدنـد تریبـول چـه رنجی میبرد و خشنود بودند از این که میتوانند او را برنجانند. اما جهان دگرگون گشت و ناگهان تریبـول دانـا شـد و بقیـه نـادان، بـسیار نادانتر از او. تریبول هم میخواست برای آنچـه دیگـران بـر سـرش آورده بودند، انتقام بگیرد.

 

 

بخش پایانی داستان

اما آنها او را تحسین کردند و هیچ کس به خاطر آن چه نمیدانست و تریبول میدانست، خجالـت نمـیکـشید و تریبـول بـا آن هـا همدردی میکرد و نمیتوانست آنها را برنجاند. او میدانست که همیشه بـه گونهای تنها بوده است و در انتظار زمانی بود که روزگاری بازخواهد گشت. او دقیقأ میدانست زمانی که در آن جهان بار دیگر دگرگون شـود، دیگـران باز هم او را خواهند رنجاند.

 

 

 

اطلاعات:

نویسنده : گیزلا النسر
ترجمه : ناصر غیاثی

ویرایش: حسین اقلیمیا

همین داستان در گوگل

بخش داستانهای کوتاه مجله ست سایت

داستان کوتاه تریبول تنها
5 (100%) از 1 رأی
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید