داستان مرد در چمنزار

داستان مرد در چمنزار

داستان مرد در چمنزار

داستان مرد در چمنزار – مرد نجوا کرد: «خدایا با من صحبت کن»، یک چکاوک آواز خواند ولی مردنشنید.

ادامه داستان

پس مرد با صدای بلند گفت: «خدایا با من صحبت کن»، آذرخش در آسمان غرید ولی مرد متوجه نشد. مرد فریاد زد: «خدایا یک معجزه به من نشان بده»، یک زندگی متولد شد ولی مرد نفهمید. مرد ناامیدانه گریه کرد و گفت: «خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم» پس خدا نزد مرد آمد و او را لمس کرد. ولی مرد بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد!!

 

 

داستان مرد در چمنزار

داستانهای کوتا ست سایت

این داستان در گوگل

نویسنده سایت: حسین اقلیمیا

داستان مرد در چمنزار
5 (100%) از 1 رأی
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید