داستان آن سوي پنجره

داستان آن سوی پنجره

داستان آن سوی پنجره

داستان آن سوی پنجره – در بیمارستانی، دو مرد بیمار در یک اتـاق بـستری بودنـد. یکـی از بیمـاران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخـت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هماتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها بـا یکـدیگر صحبت میکردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتـشان بـا هـم حرف میزدند .

 

بخش دوم داستان – داستان آن سوی پنجره

داستان آن سوی پنجرههر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، مـینشـست و تمـام
چیزهایی که بیرون از پنجره میدید، برای هماتاقیش توصیف میکرد. بیمـار
دیگر در مدت این یک ساعت، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون، روحـی
تازه میگرفت.

بخش سوم داستان – داستان آن سوی پنجره

مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز میشد میگفت. ایـن پـارک
دریاچه زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا میکردند و کودکـان
با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن منظره زیبایی به
آنجا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده مـیشـد.
مرد دیگر که نمیتوانست آنها را ببیند چشمانش را میبست و این منـاظر را
در ذهن خود مجسم میکرد و احساس زندگی میکرد.

 

بخش چهارم داستان – داستان آن سوی پنجره

روزها و هفتهها سپری شد. یک روز صبح، پرستاری که برای حمـام کـردن
آنها آب آورده بود، جسم بیجان مرد کنار پنجره را دید که در خـواب و بـا
کمال آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بـسیار ناراحـت شـد و از مـستخدمان
بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.

 

بخش پنجم داستان –داستان آن سوی پنجره

مرد دیگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کننـد. پرسـتار ایـن
کار را برایش انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد .
آن مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سـمت پنجـره کـشاند تـا اولـین
نگاهش را به دنیای بیرون از پنجـره بیانـدازد. حـالا دیگـر او مـیتوانـست
زیباییهای بیرون را با چشمان خودش ببیند.
هنگامی که از پنجره به بیرون نگاه کرد، در کمال تعجب با یک دیـوار بلنـد
آجری مواجه شد!

 

بخش پایانی داستان

مرد پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار مـیکـرده
چنین مناظر دلانگیزی را برای او توصیف کند؟
پرستار پاسخ داد: «شاید او میخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مـرد
اصلأ نابینا بود و حتی نمیتوانست این دیوار را هم ببیند!!!»

 

داستانهای کوتاه مجله اینترنتی ست سایت

ویرایش » نویسنده: حسین اقلیمیا

نمایش این موضوع در گوگل

داستان آن سوی پنجره
5 (100%) از 2 رأی
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید