داستان راز خوشبختي

داستان راز خوشبختی

داستان راز خوشبختی

داستان راز خوشبختی – تاجری پسرش را برای آموختن راز خوشبختی نزد خردمندی فرسـتاد. پـسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بـر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زنـدگی میکرد.

داستان راز خوشبختی

بخش دوم داستان – داستان راز خوشبختی

به جای اینکه با یک مرد مقدس روبهرو شود وارد تالاری شد کـه جنـب و جـوش بـسیاری در آن بـه چـشم مـیخـورد، فروشـندگان وارد و خـارج میشدند، مردم در گوشهای گفتگو مـیکردنـد، ارکـستر کـوچکی موسـیقی لطیفی مینواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیها لذیذ چیده شـده بود. خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شـد دو سـاعت صـبر کند تا نوبتش فرا رسد.

 

بخش سوم داستان – داستان راز خوشبختی

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیـل ملاقـاتش را توضـیح مـیداد
گوش کرد اما به او گفت که فعلأ وقت ندارد کـه راز خوشـبختی را بـرایش
فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد کـه گردشـی در قـصر بکنـد و حـدود دو
ساعت دیگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کـرد: «امـا از شـما خواهـشی دارم.» آنگـاه یـک قاشـق
کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: «در
تمام مدت گردش این قشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن
آن نریزد.»
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین کردن پلهها، در حالیکه چشم از قاشـق
بر نمیداشت.دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.

بخش چهارم داستان – داستان راز خوشبختی

مرد خردمند از او پرسید: «آیا فرشهای ایرانی اتاق نهارخوری را دیدید؟ آیا
باغی که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدید؟ آیا اسـناد
و مدارک ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده دیدید؟»
جوان با شرمساری اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده، تنها فکر او این بوده که
قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند.
خردمند گفت: خب، پس برگرد و شگفتیهـای دنیـای مـن را بـشناس. آدم
نمیتواند به کسی اعتماد کند، مگر اینکه خانهای را که در آن سـکونت دارد
بشناسد.

بخش پنجم داستان – داستان راز خوشبختی

مرد جوان اینبار به گردش در کاخ پرداخت، در حالیکه همچنان قاشق را به
دست داشت، با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارهـا و
سقفها بود مینگریست .او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را، ظرافت
گلها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب به کـار رفتـه بـود

تحسین کرد. وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات بـرای او
توصیف کرد.

بخش پایانی  داستان – داستان راز خوشبختی

خردمند پرسید: پس آن دو قطره روغنی را که به تو سپردم کجاست؟
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است.
آن وقت مرد خردمند به او گفت:
«راز خوشبختی این است که همه شگفتیهای جهان را بنگری بـدون اینکـه
دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی.»
بر گرفته از کتاب کیمیاگر، نوشته پائولو کوئیلو

 

داستانهای کوتاه مجله اینترنتی ست سایت

ویرایش » نویسنده: حسین اقلیمیا

نمایش این موضوع در گوگل

 

داستان راز خوشبختی
5 (100%) از 4 رأی
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید